| مادرانه -گذر |
|
Friday, June 11, 2004
● اونروز صبح ما خوابيده بوديم اومده بود بالاي سرمون صداشو هم اوورده بود پايين مي گفت مامان بيا بريم بازي باباش بيدار شد گفت زن خودمه مي خوام تو بغلم باشه و دستشو انداخت دور گردنم و خوابيد دوباره صداشو اورد پايين و گفت مامان بيا فرار كن بعد يه بالش بزار تو بغل بابا نمي فهمه بعد ما بريم بازي كنيم
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 7:10 PM >
Comments:
Post a Comment
|
|