مادرانه -گذر
Friday, June 11, 2004

يه دوچرخه براش گرفتيم كلي ذوق زده شد شب اول كلي باهاش تويه محوطه و به قول خودش محبته بازي كرد فردا صبحش ساعت شش صبح بيدار شده بود و مثل بارون اشك ميريخت و ميگفت محبطه من مي خوام برم بازي دل من كه طاقت نياورد بردمش بازي خيلي دوچرخه سواري رو دوست داره




........................................................................................

>
Comments: Post a Comment
(0) comments
Home