| مادرانه -گذر |
|
Friday, June 11, 2004
● يه دوچرخه براش گرفتيم كلي ذوق زده شد شب اول كلي باهاش تويه محوطه و به قول خودش محبته بازي كرد فردا صبحش ساعت شش صبح بيدار شده بود و مثل بارون اشك ميريخت و ميگفت محبطه من مي خوام برم بازي دل من كه طاقت نياورد بردمش بازي خيلي دوچرخه سواري رو دوست داره
........................................................................................□ نوشته شده در ساعت 7:15 PM >
Comments:
Post a Comment
|
|